مــــــــــــــــــن یه دخی با قلــــــــــ✖✖ــــــــــــب یخی ام
باشــــــــــــــــــــــــــه من لاشـــــــــ¡¡¡!!!ــــــــــــی ولــــــــــــــ آخ آخ ــــــــــــی آرزو بــــــــــه دلتـــــــــ مــــــیزارم یه بار دیگه بــــــــــــــــــــــــــام باشـــــــــــــیـــــــــــ
چه سرد رفتم
او نفهمید ک قلب شیشه ای اش را دست قلب یخی من سپرده بود
قلب شیشه ای و براقش از دستان یخ زده و کرخم سر خورد افتاد و شکست...
.
.
.
.
.
.
.
.
او گمان میکند ک صدای شکستن دلش را کسی جز او نشنید
اما
این قلب یخ سنگی روزی یاد اور بهار های زیبا و شکفته شدن گل های صورتی و اغاقی های ارغوانی بوده
و حالا که اینگونه ب دشت ارواح و سنگی و سردی و زمستان و سوزو سرما تبدیل شده
صدای عمیق شکستن اورا ب خوبی وزیدن باد در گوش گل ها شنیده
و برای اولین بار این قلب یخی
دلش ب حال اون شیشه براق سوخت ک حالا با هیچ چیز قادر ب چسبیدن نیس
و این دل سنگی ک یخ ها اورا پوشانده ان مرحمی بر زخم هایش نمیتواند بگذارد
دقیقا مثل
نوشدارو پس از مرگ سهراب میشود ک دیگر اساس دل سردی را در ان نهاده و دگر از او سراغی نمیگیرد
مگر اینگونه ارام باشد
تا ابروی دل سنگی و یخی اش را خریده باشد
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد
شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش دوست می دارد
حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد
چه قدر دوســتت دارد و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد♥
پاسخ:مرسی که خبرم کردی
عااااااالی
قالب ساز آنلاین |